محمد بن على ظهيرى سمرقندى

109

سندباد نامه ( فارسى )

نافع و ناجع نباشد . چنان كه آن مرد لشكرى « 1 » در كشتن گربه « 2 » تعجيل نمود و چون جمال حقيقت از حجاب شبهت روى نمود ، تأسّف‌ها خورد و مربح و منجح نيامد و دستگير و پايمرد نبود . شاه پرسيد « 3 » ، چگونه بود آن ؟ بازگوى « 4 » . داستان مرد لشكرى و كودك و گربه و مار وزير ثالث كه « 5 » از حوادث ايّام خبرها و از عجايب روزگار سمرها شنيده بود ، گفت « 6 » : چنين آورده‌اند خداوندان تاريخ كه در عهود ماضيه و قرون سالفه ، مردى بود لشكرى و او را عيالى « 7 » با جمال بود چنان كه در حسن صورت بىمثل بود و در لطف هيأت بىنظير . خلق و خلق او ديباچهء لطافت و شمايل و مخايل او فاتحهء مصحف ظرافت . گل ، رنگ « 8 » از عذار رخسار او بردى و ماه ، طلوع از مشرق جمال « 9 » او كردى . شعر بدر على فلك الملاحة لم يرع « 10 » * بكسوفه ابدا و لا بمحاقه 1 اتّفاق را حامله شد و هنگام وضع حمل از تجرّع الم « 11 » طلق ، حيات را طلاق داد و پسرى ماه منظر ، خورشيد پيكر ، چون درّ يتيم از وى يتيم ماند . مرد در حجرهء احزان رفت ، دم « 12 » وجد و نفس گرم و سرد مىزد و با خود اين بيتها مىخواند : شعر رمانى الدّهر « 13 » بالارزاء حتّى * فؤادى فى غشاء من نبال فصرت اذا اصابتنى سهام * تكسّرت النّصال على النّصال 2 رباعى يكباره ز من مهر بريده‌ست فلك * آزار مرا به جان خريده‌ست فلك

--> ( 1 ) . ازمير : لشكرى كه ( 2 ) . ازمير : آن گربه ( 3 ) . ازمير : پرسيد كه ( 4 ) . ازمير : بگوى ( 5 ) . ازمير : چون ( 6 ) . آتش : « بقاى پادشاه عالم عادل باد ، بسيار سال » اضافه دارد ( 7 ) . ازمير : عيال ( 8 ) . ازمير : « رنگ » ندارد ( 9 ) . آتش : جمال بىمثال ( 10 ) . ازمير : لم يدر ( 11 ) . آتش : آلام ( 12 ) . ازمير : « دم » ندارد ( 13 ) . ازمير : اللّه